ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
437
قصص الانبياء ( فارسى )
چون بيعت تمام شد رسول صلوات اللّه عليه از آنجا برخاست و روى بمّكه نهاد . كفّار مكه خبر يافتند برخاستند و بيامدند و راه بگرفتند . رسول را از آن حال آگاه كردند . رسول گفت هيچكس هست كه ما را از را ديگر برد ، چنان كه ايشان ندانند . يارى گفت من دانم . رسول گفت پيش برو و ما را دلالت مىكن . پيش مىرفت و راهبرى مىكرد تا بحديبيه رسيدند . و از مكه تا آنجا نه ميل بود بكرانهء حرم . اشتر رسول بخفت . ياران گفتند يا رسول اللّه اشتر را بر كن كه اين بد عادتست . رسول گفت اين عادت او نبود ليكن اين بازداشتن است ما را از در رفتن مكّه . خبر بمكّيان رسيد كه محمّد آمد و بحديبيه فرود آمد . غوغا روى از مكه بيرون نهاد . ] b 512 [ و هيچكس از ياران سلاح نتوانست برداشتن كه احرام گرفته بودند . ايشان را به سنگ هزيمت كردند . آنگاه كافران ابو مسعود الثقفى را بنزديك رسول فرستادند كه بنگر كه محمّد از بهرچه آمده است . بيامد ، و گفت يا محمّد از بهر چه آمدهء ؟ رسول گفت آمدهام تا كعبه را زيارت كنم و عمره آرم . بازگشت « 1 » و گفت او را بازمداريد كه او از بهر زيارت آمده است . او را بسيار برنجانيدند ، و گفتند ترا برسولى فرستاديم تو با وى يكى شدهء ! آنگاه سهيل بن عمرو را بفرستادند . بيامد ، و گفت يا محمّد از بهر چه آمدهء ؟ گفت آمدهام تا خانه را زيارت كنم و عمره آرم . سهيل گفت يا محمّد اگر تو با اين هيبت به مكه درآيى همه خلق با تو گردند كه همه در قحط درماندهاند ، امسال بازگرد و سال ديگر بازآى تا ترا بمكّه بگذاريم كه درآيى و سه روز بباشى . رسول گفت چنين كنم . سهيل گفت يك شرط بجاى آر كه هركه از ما سوى تو آيد باز فرستى و هركه از آن تو پيش ما آيد باز فرستيم . رسول گفت
--> ( 1 ) - گفت باز روم خبر كنم . بازگشت .